![]() |
![]() |
|
| ...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم... |
|
«انشاءالله به همان توصيه قرآن عمل كنيم كه ميفرمايد مردها ميتوانند 2، 3 و 4 زن اختيار كنند، اما از آنجا كه نميتوانند شرط عدالت را در مورد همگي رعايت كنند بهتر است به يك همسر اكتفا كنند. اين مصلحتي است كه قرآن هم ترجيح ميدهد.» اینها بخشی از گفته های نیره اخوان بیطرف، یک زن نماینده مجلس در حمایت از «لایحه حمایت از خانواده» است. وارد ندانستن اشکالات به دو بحث نکاح موقت و ازدواج مجدد که در این لایحه طرح شده، دامن بسیاری از نمایندگان مجلس به خصوص همین چند زنی که عنوان نمایندگی مردم را بر عهده دارند، گرفته است. هر چند آنها به عنوان نماینده زنان جامعه مسئولیت بیشتری از دیگر نماینده ها بر عهده دارند، اما از سوی دیگر به نظر می رسد اراده ای در میان است تا این لایحه هر چه زودتر تصویب شود. هر چند از دو سال پیش که بحث لایحه حمایت از خانواده و مواد 22 و 23 آن که به ازدواج موقت و شرایط ازدواج مجدد مردان می پردازد با اعتراض جدی نهادهای غیر دولتی حامی حقوق زنان و فعالان حوزه های اجتماعی مواجه شد، اما در نهایت کلیات این لایحه در کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس به تصویب رسید و به گفته فاطمه رهبر یکی از اعضای فراكسيون هشت نفره زنان در آینده ای نزدیک این لایحه برای تصویب نهایی در صحن علنی ارایه می شود. حالا و پیش از اینکه لایحه موردنظر در صحن علنی مجلس مطرح شود، نمایندگان به خصوص نمایندگان زن در مورد آن ابراز نظر کرده اند. نظراتی که می تواند نشان دهنده تشتت موجود در میان حامیان و مخالفان این طرح باشد. چنان که بسیاری از نمایندگان زن از قانونی شدن و ثبت ازدواج موقت به این جهت دفاع می کنند که به گفته انها می تواند برای زنانی که با ازدواج موقت باردار می شوند، حمایت کند. مانند فاطمه آجرلو نمایند مردم کرج که می گوید: «تدوين قانون ازدواج موقت خواسته آن دسته از زناني است كه بواسطه ازدواج موقت فرزندي بيهويت دارند و مرد نيز زندگي را رها كرده است، بنابراين قانون ازدواج موقت بايد طوري تصويب و اجرايي شود كه عطف به ماسبق باشد تا مشكل زناني كه امروز به آن مبتلا هستند را هم برطرف كند.» اما همین نماینده در جایی دیگر گفته است: «اين قانون نبايد طوري تصويب شود كه آقايان به آن به عنوان يك راه حل براي انجام ازدواج مجدد نگاه كنند، كه به نظر ميرسد اين يك تهديد جدي است.» قانونی کردن آنچه جامعه نمی پذیرد لايحه حمايت از خانواده به پيشنهاد قوه قضائيه در تيرماه سال 1386 در جلسه هيات دولت تصويب و به مجلس ارسال شد. اما این تازه آغاز کار بود و پس از اینکه جزئیات این لایحه منتشر شد، موجی از مخالفت ها آغاز شد. بسیاری معتقد بودند این لایحه در جهت تضعيف خانواده و مغاير با قانون اساسي است، هر چند عده ای هم معتقدند که مفادی از اين لايحه را می توان برای احقاق حق زنان، مثبت و رو به جلو ارزیابی کرد. اما آنچه طی این ماه ها بیشترین واکنش را در پی داشته است، ماده 23 لايحه پيشنهادي دولت است. ماده ای که مطابق آن مردان براي ازدواج مجدد نيازي به اجازه و آگاهي همسر قبلي خود نداشتند و تنها لازم بود به دادگاه توانايي مالي خود براي داشتن زن جديد را اثبات کنند و تعهدي روي كاغذ بدهند كه عدالت را ميان همسران رعايت ميكنند. هر چند این ماده به شکل دیگری تغییر یافت، اما به گفته كارشناسان اين ماده، نه تنها به شأن و کرامت انساني زن توجهي نکرده و خواستار منع تعدد زوجات نشده بود، بلکه در عمل يک گام هم به عقب برگشته و حق اجازه همسر در ازدواج مجدد مرد را که پيش از آن در قانون وجود داشت از زن سلب کرده و انجام آن را تنها منوط به تمکن مالي مرد و تعهدي «بدون ضمانت اجرايي» از سوي مرد بر اجراي عدالت بين همسران دانسته است. ماده 23 لايحه حمايت از خانواده با ورود به خانه ملت، در كميسيون حقوقي و قضايي به نحوي اصلاح شد كه در صورت تصويب نهايي در صحن علني و تاييد شوراي نگهبان، مردان به 10 شرط ميتوانند ازدواج مجدد داشته باشند. اما ماده 22، ديگر ماده جنجالي لايحه حمايت از خانواده كه به موضوع ازدواج موقت پرداخته است، نيز عليرغم تصويب در كميسيون، پرسشها و نگرانيهايي را همچنان براي جامعهشناسان و كارشناسان باقي گذاشته است، به نحوي كه عنوان كردند اين ماده ميتواند ماده 23 لايحه حمايت از خانواده را كه مربوط به ازدواج مجدد مردان است، تحتالشعاع قرار دهد، بدين شكل مرداني كه نتوانند آن 10 شرط ازدواج مجدد را احراز كنند، با انجام ازدواج موقت به راحتي به خواسته خود ميرسند. نکته ای به نظر می رسد از نظر زنان نماینده مهم تلقی نمی شود.
ازدواج موقت در جامعه یک واقعیت است در واقع با بررسی گفته های زنان نماینده مجلس می توان به این نتیجه که انها سعی کردند با عینک خوش بینی به لایحه حمایت از خانواده نگاه کنند. به عنوان مثال بیشتر اعضای فرکسیون زنان مجلس که در این مدت به اظهارنظر در مورد ماده 22 پرداخته اند، قانونی شدن ازدواج موقت را راهی برای جلوگیری از ماندن فرزندان بدون پدر قانونی، روی دست این زنان ارزیابی کردند. در حالی که همه انها به این مساله به شکل های مختلف اشاره کردند، هیچ حرفی از اینکه بنیان های خانواده ها با رواج این نوع ازدواج و قانونی شدن آن دچار خدشه می شود، حرفی به میان نیاورده اند. فاطمه آجرلو، یکی از اعضای فراكسيون زنان مجلس، ماده 22 و بحث ازدواج موقت را چنین تحلیل می کند: «ازدواج موقت هماكنون در جامعه وجود دارد و يك واقعيت است، منتهي مشكلي كه در جامعه وجود دارد خانمهايي هستند كه ازدواج موقت ميكنند اما بچهدار ميشوند و چون بحث موقت بودن است، مرد نيز هيچ مسووليتي در مقابل نوزاد نميپذيرد و زن را به تنهايي با يك مشكل مضاعف در جامعه رها ميكند و پي زندگي و كار خود ميرود.» فرمول خوش بینی درباره ماده 23 ، که ازدواج مجدد مردان را گرو داشتن 10 شرط بدون اشکال می داند هم در بررسی زنان نماینده مجلس با همین رویه مواجه شده است. چنان که نیره اخوان بدون اشاره به انتقادات جدی که به این ماده وجو دارد، می گوید: «با توجه به قانون فعلي زماني زن اول متوجه ميشود شوهرش ازدواج مجدد كرده كه كار از كار گذشته است، اين موضوع سبب فروپاشي بنيان خانواده اول ميشود كه در ماده 23 لايحه حمايت از خانواده كنوني، مرد ديگر بدون رضايت همسر اول نميتواند ازدواج كند مگر در صورت احراز برخي شرايط.» مردان در نقش مخالفان این لایحه البته همه نمایندگان موافق این طرح نیستند. جالب آنکه یکی از کسانی که در ماه های گذشته نسبت به این لایحه اعتراضاتی داشته است، یکی از نمایندگان مرد است. علی اسلامی پناه به عنوان عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس، از همه ابعاد لایحه حمایت از خانواده خبر دارد، می گوید: «مشكل و درد اصلي جامعه ما اين است كه نهاد و بنيان مستحكم و باشكوه خانواده در حال فروپاشي است، هماكنون آمار طلاق در ايران بسيار بالا و نگرانكننده است، ما بايد به دنبال بررسي اين نكته باشيم كه چرا ازدواجهاي دائم در كشور با سرنوشت طلاق رقم ميخورد؛ نه اينكه نكاح موقت را قانوني كنيم و آن را در كتاب قانون و يا در آييننامه و بخشنامهها بياوريم.» هر چند بسیاری از منتقدان این طرح مانند اسلامی پناه معتقدند که ممکن است ازدواج موقت نياز موقتي مرد يا زني را برآورده كند اما نميتواند نهاد خانواده ایرانی را مرمت و بازسازي كند و جامعه و فرهنگ ما را نجات دهد، اما تصویب کنندگان ان هم در برابر این انتقادها راه را بر خود نبسته اند. چنان که فاطمه رهبر به عنوان عضو کمیته زن و خانواده مجلس می گوید: «طبيعتا هرگونه پيشنهاد، نقد، نظر يا كم و زياد كردن هر ماده و تبصره به اين لايحه در صحن علني در آينده نزديك امكانپذير است، به تعبير بهتر هنوز براي اصلاح احتمالي كه به نظر برخي از كارشناسان و صاحبنظران لازم است، فرصت داريم.» انتقادات و پیشنهاداتی که معلوم نیست با وجود مدافعان سرسختی که از این لایحه حمایت می کنند، به جایی خواهد رسید یا نه. باید منتظر ماند و دید. امید توشه- تهران امروز - ۱۰ بهمن ۸۸ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم بهمن 1388ساعت 18:4 توسط اميد توشه |
|
|
براي اين «خيابان خوابها» واژه «گرما» معني ديگري دارد. با آن چيزي كه براي ديگران هست، خيلي فرق ميكند. هر جا آتشي روشن ميشود، مانند حشرات بزرگ و سنگين آرام آرام خود را به آن ميرسانند. آتش آنها را به صبح ديگري ميرساند، در اين شبهاي سرد زمستان. يكيشان كه هنوز ميتواند فكر كند، از كشتن سگهاي ولگرد ناراضي است. خيليهايشان با سگهاي ولگرد زنده ماندهاند. بايد خودت هم باور كني كه با آنها نقطه مشتركي داري، تا در هذيانهاي نشئگي و خواب تلخ خماري و گرم شدن كنار آتش راهت بدهند، اما هنوز وقت خواب نشده است. بايد بگويي دنبال چيزي ميگردي كه آنها حاضرند براي رسيدن به آن كنار خيابانها بخوابند. حالا متاع حشيش و ترياك، خاطرهاي دور براي آنهاست. با ترياك و حشيش كارت به خوابيدن زير سقف آسمان نميرسد. كراك و هروئين آن هم تزريقشان، راه ميانبر آسفالتخوابهاي تهران به دنياي غيرواقعي، آنهاست كه براي رسيدن به آن از هر چه دوست ميداشتند، گذشتهاند. روياهاي داسمانندي كه سر آنها را به ميان زانوهايشان ميرساند. آنها تنهايند اما براي فرار از خماري و سرما، به هم وصل ميشوند وگرنه كسي را به كسي كاري نيست و غريبهها را راه ميدهند ميان خودشان اگر تحفهاي براي جمع داشته باشي؛ چند نخ سيگار ارزان يا مقوا و جعبه شكستهاي كه گرما را از جمع دور نكند. سوز گداكش سرد است. ميتواند چشمان خمارآلودش را باز كند. اما نميتواند جلوي ريزش آببينياش را بگيردو کش می کند روی آستین کاپشنش. با پشت دست ميكشد روي صورتش. مايع لزج ميچسبد به ريش انبوه سياهش. خجالت ميكشد. در خودش مچاله شده از سرما. انگار باد ميرود لاي درختهاي توي ترمينال غرب و در آن ميپيچد تا سردتر شود. ميگويد: «سوز گداكش». از نگاههاي خيره ميفهمي بايد چيزي بگويي. بهانه جور كني كه از اين خواب خماري دردآور بيدارش كردي. وقتي چند ساعت از زمان مصرف موادت بگذرد، خمار ميشوي. بيحوصله هستي و آب از همه سوراخهاي صورتت راه ميافتد. اسمش «اصغر» است و بچه كرج. 35 ساله نشان ميدهد. غر ميزند كه چرا به خاطر روشن كردن يك سيگار بيدارش كردند. فندك كورهاي از جيبش درميآورد. پلاك تابلوي شناخت كراكيها.
از كيسه پلاستيكي كنار دستش يك كاپشن ديگر درميآورد و روي زانوهايش مياندازد كه به لرزه افتادهاند. ميگويد: «عجب خوابي بود... خيلي صدايم كردي؟» منتظر جواب نميشود: «اگر هر شب در همين هوا بخوابي، عادت ميكني... آدميزاد از گربهها كه هفت جان دارند هم بيشتر جان دارد وگرنه اصغر بايد تابهحال صد بار مرده بود». ساعت ندارد. ميپرسد. يكونيم است. «يك وقت فكر نكني من بدبخت بيچارهام كه كنار خيابون ميخوابم. نه، من نادار نيستم، ناچارم». اگر بپرسي معتادي، مثل همه معتادها از ديوار بلند «انكار» بالا ميرود. در دوازدهقدمي كه «معتادان گمنام» با آن از شر مواد رها ميشوند، غلبه بر «انكار» يك مرحله مهم دانسته ميشود، مثل اولين قدم كه اعتراف به «عجز و ناتواني» در مقابل اعتياد خود است. اما اين آدمها اگر انكار ميكنند، عجز و ناتوانيشان را فرياد ميزنند. از لبهاي سياه اصغر كه در مقابل يك اسكناس دو هزار توماني، مدام تاكيد ميكند، گدا نيست و حتي به صبح حواله ميدهد كه اگر بيايي، من همين جا هستم. پولت را ميدهم. بار و بنديلش را به مقصد آن سوي اتوبان روي كولش مياندازد. ميرود كه با همين اسكناس، مثل لولهكشي توانا، جلوي همه آبريزشها را ببندد. فاصله طبقاتي در بيطبقهترين آدمهاي شهر با اينكه دردشان نميآيد كه اگر بيايد، نميتوانند مبارزههاي شبانه را براي زنده ماندن تحمل كنند از اينكه رهگذري پولي جلويشان بيندازند و ته مانده ساندويج فلافلشان را بگذارند توي دستهاي سياه و دودگرفتهشان، دردي احساس نميكنند؛ درد حقارت. شايد آنقدر كرخت و بيحس شدند كه ته مانده هر آن چيزي را كه يك مرد به آن ميبالد، براي چند قطره تزريق كراك و دوا ميدهند. غرور، غيرت و خيلي چيزهاي ديگر. يكي شان ميگويد: «اگر مرد ديدي، نميخواهد سلام ما را برساني؛ چون حتما جراحي كرده...» اينجا هم فاصله طبقاتي هست. اگر تا پيش از آنكه به ميانشان بروي فكر ميكني هركس كه لباس كثيف داشت و زبالهها را ميجورد «كارتن خواب» است، طولي نميكشد كه ميفهمي اين جوريها هم نيست. سايه قوي قانون طبقاتي، همه را زير خود ميگيرد. اينجا هم تفاوت هست. قوي و ضعيف وجود دارد. قديمي و تازهكار، ديوانه و عاقل، حتي پولدار و فقير هم دارند و البته «هر كارتنخوابي هم معتاد و دزد و بدبخت نيست.» بيشتر منظورش خودش است. قبل از اينكه به داخل محوطه ترمينال وارد شويم، «عليرضا» دكهداري كه سالهاست با اين بيخانمانها سروكار دارد، گفته بود: «اين با همه فرق دارد. مثل بقيه خرج موادش را از صندوق صدقات نميدزدد. روزها اتوبوسها را ميشويد يا ميرود دبههاي بيست ليتري آب پر ميكند و خرجش را درميآورد. سيگار هم نميكشد. اما هشتسال است كه توي همين ترمينال زندگي ميكند. زمستان و تابستان.» اسمش چيز ديگري است، كسي نميداند در شناسنامه نامش چه بوده. روزي كه يك نوجوان 18-20 ساله بوده و به اينجا ميآيد، خودش را «ميشل» معرفي كرده و حالا همه به اين نام ميشناسندش. حتي ميگويند است وقتي كه مسافري خارجي در ترمينال به مشكلي برميخورد، ماموران كلانتري ميفرستند دنبال ميشل تا برايشان ترجمه كند. دورتر كنار آتش بيرمقي كه چند كارتن و جعبه ميوه در يكي از فضاهاي تاريك شمال ميدان آزادي به وجود آورده چندتايي جمع شدهاند و در حال خودسازي و خونبازي هستند و انتظار رسيدن ساقيشان را ميكشند. چند هفته قبل، 3 اتاقك دورافتاده در گوشه ترمينال كه براي آنها سرپناهي بوده لودر انداختند و خرابش كردند. حالا در ويرانههاي بهجا مانده از آن كه با چند بلوك سيماني ميز و صندلي، خانه شاهانه چند كارتن خواب معتاد شكل گرفته است. آنها هستند كه افسانهسرايي ميكنند از بد روزگار و اينكه كي بودند و چي شدند. سرحالند و نشئه كه حوصله حرف دارند: «گرمخانه خاوران خيلي خوبه. با آدم كاري ندارند» و آن يكي چند فحش نصيب زمين و زمان ميكند كه در گرمخانه ديگري، وسايلش كه در آن يك پالتوي پشمي بوده گم شده است. با مديران قرار گفتوگو ميگذاريم. نامه ميخواهند و زماني براي بوروكراسي. اما همين چند وقت قبل يكي از مديران مسئول ساماندهي كارتنخوابها گفته بود: «فقط هزينه سالانهاي كه براي درمان كارتن خوابها لازم است، بر كل هزينههاي جمعآوري و ساماندهي كارتن خوابهاي تهران سايه مياندازد.» هر چه باشد حداقلش در اين چند ساله كه گرمخانهها راه افتاده، كمتر پيش ميآيد كسي در زمستان يخ بزند. به قول يكي شان: «غذاي گرم ميخوريم و احساس ميكنيم هنوز زنده هستيم». هوا به گرگ و ميش ميزند. از دور صداي اذان صبح ميآيد. آنها مچاله شدهترين آدمهاي اين شهرند. با صورت و دستاني سياه به هر چيزي چنگ ميزنند تا يك شب ديگر را زنده به صبح بخيه بزنند. حيف ديگر سگي هم پيدا نميشود، بغلش كنند... امید توشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 17:20 توسط اميد توشه |
|
|
مگر نمي گوييم بهترين شكل حكومت آن است كه شهروندان ان فارغ از رنگ، مذهب، جنسيت و عقيده شخصي از حقوق مساوي در مورد همه چيز برخوردار باشند، اما چرا آن دسته اي كه ادعا مي كنند حكومت فعلي ايران، خودي و غير خودي دارد، خود به چنين اصلي معتقدند و بدان دامن مي زنند. نمي دانم چرا وقتي شنيدم در رسانه هاي مدعي دموكراسي خواهي از كيوان مهرگان و نسرين وزيري به عنوان دو روزنامه نگار دربند نام برده مي شود، اما بعد از حدود سه ماه هيچ اسمي از مزدك علي نظري نيست، با خودم فكر مي كنم نكند همه وقتي از قدرت دورند شعار مي دهند. با اينكه مزدك هم دوره اين دو دوست ديگر زنداني ام است و مدتها با كيوان مهرگان زير يك سقف كار كرده است. اگر مزدك با نسرين كار نكرده، اما من نسرين را از زماني كه با هم در اواخر دهه هفتاد در يك NGO فعاليت مي كرديم كه مديريتش با اميد معماريان بود، مي شناسم و چند جاي ديگر كه آخرينش تهران امروز بود از نزديك كار كردم. اگر مزدك سابقه كار در روزنامه هاي دوم خردادي را نداشته باشد، اما يك دهه است كه به عنوان يكي از بهترين گزارش نويسان اجتماعي و حوزه موسيقي در بهترين مجلات حرفه اي ما كار كرده است. پس دليل چيست كه در اين چند روز به حق، كلي جنبش راه افتاده كه خواهان آزادي آنها شده است، اما براي مزدك يك برگ هم از درخت نيفتاده است؟ اما آخر دلم مي سوزد كه ربطي ندارد تو چقدر حرفه اي باشي؛ براي سايت ها و آدم هايي كه از خود به عنوان فعال حقوق بشر نام مي برند، سابقه كار تو مهم نيست، چقدر حرفه اي هستي هم همينطور (دوباره بگويم كه كيوان و نسرين جزو حرفه اي ترين روزنامه نگاراني هستند كه الان دربند هستند) براي سايت گويانيوز يا كساني كه سابقه آشنايي با جبهه مشاركت را دارند و امروز موضع اپوزيسيون پيدا كرده اند، آشنايي قبلي ملاك است.
دلم براي مزدك علي نظري مي سوزد. او بايد چوب كار نكردنش در سرويس هاي سياسي روزنامه هاي اصلاح طلب را بخورد با اينكه گزارش هاي به يادماندني او در صفحه زن روزنامه ياس نو، در مجلس ششم ولوله به پا مي كرد برايش سابقه روزنامه نگاري به همراه نمي آورد؟ با هر متر و معياري او هم حداقل عضوي از جامعه مطبوعاتي اين مرز و بوم است، اما چرا دو گانگي؟ از كجا بدانم آدرس دموكراسي كه اين آدمها مي دهند، خودي و ناخودي نداشته باشد. بايد با چه زباني بگويم كه حتي سازمان گزارشگران بدون مرز، فلان وبلاگ نويس ناشناس كرد را جزو روزنامه نگاران دربند معرفي مي كند و مزدكي كه در يك دهه گذشته هيچ درآمدي جز همين حقوق ناكافي مطبوعات نداشته است، روزنامه نگار به حساب نمي آورد و هيچ خبري از دستگيري او و وضعيتش منتشر نمي شود. اگر مزدك هم پدري داشت كه عضو جبهه مركزي مشاركت بود و پسرش از سر تفنن مي آمد توي روزنامه هاي زنجيره اي قدمي مي زد، فردا روزي كه به دليل همين نسبت، دستگير مي شد، از واشنگتن و لندن فرياد بر مي خاست كه فلان روزنامه نگار ايراني به زندان افتاد. اما مزدك ۳ ماه در زندان است و هيچ مرغي برنخواسته و عندليبي نخوانده... عجب روزگاري شده، زنداني شدن هم خودي و ناخودي دارد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:37 توسط اميد توشه |
|
|
گاه فکر می کنم، واقعیت چقدر چهره زشتی دارد که آدم دوست دارد آن را بزک کرده ببیند. برایم باور کردنی نیست که زندگی ما مردم ایران، روزهای عجیبی را پشت سر می گذارد... فقط همین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم دی 1388ساعت 13:9 توسط اميد توشه |
|
|
پیداکردمت. دوستت داشتن، همه آن چیزی است که باید می بود. در فیلم روسری آبی عزت انتظامی در صحنه ای به فاطمه معتمد آریا می گوید: «کاش هیچوقت نمی اومدی...حالا که اومدی، چرا زودتر نیومدی». نمی دانم از چه زمانی دیگر ندیدم آدم هایی که عاشق بشوند بی آنکه ادای عاشقی را درآورند. احتمالا نسل عشق های آبی تمام شده است. حالا زمان ولنتاین و عروسک و قلب های قرمز است.
نمی دانم، دیدن آدم های غیر عادی که مانند دیدن قلب در ته فنجان قهوه خوش شانسی می خواهد، چگونه و از کجا پیدایشان می شود. حالم به هم می خورد از این عاشق های الکی از آنهایی که تا هر تازه واردی را می بینند، دل شان یک جوری می شود. حالم به هم می خورد از هر کسی که می خواهد با به تن کردن هر قبایی ژنده، ژنده پوش شود. حالم به هم می خورد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:4 توسط اميد توشه |
|
|
مردمم را هنوز مي بينم. همان هايي كه دو ماه پيش مثل امروز از هفت تير پياده در بلوار كشاورز راه رفتند و براي هيچكس هيچ شعاري درست نكردند. يادم است آن روز وقتي جمعيت به آخر مسير در بلوار كشاورز و تقاطع اميرآباد مي رسيد، بچه هاي ستاد ميرحسين كه با كاور و ته ريش هايشان معلوم بودند به بقيه توصيه مي كردند، نمادهاي سبزشان را باز كنند و متفرق شوند. يك خانم ميانسال كه در دستش پلاكاردي دست نويس بود، ناراحت به يكي از همين بچه هاي انتظامات گفت: «چرا بايد متفرق شيم؟ الان بهترين وقت براي حركت به سمت كوي دانشگاه است. آنها تحصن كردند و ما برويم پيش شان.» همين چند جمله كافي بود تا دو دسته موافق و مخالف به سرعت صف ببندند. موافقان يكي ۲ ساعتي كه تا تاريكي هوا مانده را بهانه كرده و مي گفتند، فرصت مي شود تا كوي راهپيمايي آرامي كرد. حتي تا نقطه اي كه ندا آقا سلطان در آنجا شهيد شد. اما بچه هايي كه مخالف بودند به اتفاقات 3 روز قبل آن يعني كشته شدن 7 نفر در راهپيمايي 25 خرداد در ميدان آزادي استناد مي كردند و از مردمي كه لحظه به لحظه تعدادشان زياد مي شد درخواست مي كردند پيش از تاريكي هوا و حمله موتوري هاي لباس شخصي، از هم جدا شوند.
ناگهان پسر جواني كه معلوم بود تمام خرداد براي سبزها فرياد كشيده است. از همان هايي كه كلاغ پر بازي مي كردند و احمدي باي باي مي خواندند، جلو آمد و گفت: «چرا بايد بترسيم؟ اونها از ما مي ترسن.» و صدايش را سرگلو وانداخت و رگ هاي گردنش بيرون آمد و با مشت گره كرده، فرياد كشيد «مي كشم مي كشم، آنكه برادرم كشت... مرگ بر..» يكي از بچه هاي انتظامات دوان دوان خودش را به مقابل بريدگي 16 آذر و بلوار كشاورز رساند و گفت:«شعار نده... آقا شعار نده. چرا براي مردم هزينه درست مي كني. ما با هيچكس مشكلي نداريم و راي مان را مي خواهيم» حرف هاي او ديگر به گوش نمي رسيد و همه با هم شروع به تاييد يا مخالفت كردند. ناگهان جمعيت چند قدمي به عقب برگشت. ميداني از جمعيت باز شد كه وسط آن يكي از همين بچه هاي ستاد با يكي ديگر كه شعار مي داد گلاويز شده بود و چند نفري هم مثلا جدا مي كردند كه ظرف چند ثانيه پيراهن يكي از آنها پاره شد. حالا ديگر كسي از شعار نمي گفت. آنهايي كه براي تماشا آمده بودن، زير زيركي مي خنديدند. بالاخره همه به اين نتيجه رسيدند كه راهپيمايي سكوت شعار ندارد.. حالا دو ماه از آن روز گذشته است و جمعيتي كه فقط راي خودش را مي خواست و اگر در ميان شان كوچكترين حرفي مي زد دهها كله به صورتش بر مي گشت كه يعني هيس... اما نمي دانم كه چه شد و با اين مردم نجيب سرزمين اهورايي چه كردند كه نه تنها در كوچكترين جمعي شعار داده مي شود، بلكه شكل شعارها به سمتي مي رود كه هيچ راه بازگشتي را باقي نمي گذارد. راستي چه كسي صداي اين مردم را از شعر خواندن به شعار دادن تغيير داد؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:55 توسط اميد توشه |
|
|
هنوز روزهاي گرم و چسبناك تمام نشده است. اما براي آنهايي كه اين تابستان برايشان با ديگران تفاوت مي كند، روزهاي گرم هيچ فرقي با زير كولر ندارند. چند روز بعد از اين روزها مي آيم و با خودم مي برم هر آنچه كه يك روز سرد در دلت جا گذاشتم. چقدر سردم است از اين سرماي وحشتناك وجودم كه مي ترساند مرا از همه نقاب به چهره هايي كه روي صورت شان لبخندهاي آبكي، نقاشي شده. دلم براي اين سرما مي سوزد كه همه آن را با گرماي هوا اشتباه مي گيرند و در زمستان، گرما مي خواهند و در تموز، سرما. دلم براي خودم بيشتر از همه مي سوزد. آن روزي كه به ديواري - با آجرهاي لهستاني كه پيچ امينالدولهاش مست ميكرد مرا- سلام گفتم و تكان نخورد تا وقتي فيلتر را روي تنش خاموش كردم نيمه نيمه آجر گريه كرد، عهد بستم ديگر پايم را روي هيچ اندوه بشري نگذارم و دلم نسوزد براي هيچ گربه گرسنهاي. در تهران امروز سلام مي كنم هر صبح به مردي از جنس خودم كه هيچ صورتكي روي صورتش ندارد و خنده اش واقعي است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:20 توسط اميد توشه |
|
|
روزهاي قبل از برخورد با تظاهرات همه كساني كه در 22خرداد به نامزدهاي در چارچوب نظام راي داده بودند به دنبال راي خود مي آمدند، اما به زودي تركيب مردم تغيير كرد و عده اي كه سال ها آنها را فراموش كرده بوديم، بار ديگر در نقش چماقدار و خشن حاضر شدند. از هر 100 نفر هم يك نفر پيدا مي شود كه بخواهد از نمدي براي خود كلاهي ببافد و انگيزه هايي متفاوت با جمع داغشته باشد. اما آنچه در شنبه سياه تهران رخ داد و نماد آن ندا، با چشم هاي خيره به دوربين عمق روح ما را مي كاود، پرچم به حق كساني شد كه در آرامش چيزي حقوق قانوني خود نمي خواستند. راهپيمايي وتظاهرات آرام ميليونها تهراني در هفته اول پس از انتخابات براستي نشان دهنده فهم و دموكراسي مردم ايران بود. آنقدر همه با احترام و شور به وظيفه خود عمل ميكردند كه افراد اقليت اگر خواسته سر دادن شعار داشتند، با مخالفت آنها مواجه ميشدند. اما «شنبه سياه» كه براي بسياري روزي تلخ و فراموش نشدني بود. بعد از تمام شدن كارم در روزنامه قصد كردم سمت چهاراه وليعصر بروم و از آنجا سمت خانه. اما همين كه از روزنامه خارج و به تقاطع طالقاني و وليعصر رسيدم، چكمهپوشان مسلح با آن لباس وسايل ترسناكشان، سد راه من و چند خانم مسن شدند. البته خانمها به خيال خودشون اومده بودند تا در راهپيمايي شركت كنند كه هفته پيش از آن به صورت مرتب هر روز برگزار شده بود.
ناگهان سيل جمعيت از پايين خيابان وليعصر به تقاطع رسيد و عدهاي با موتور در پياده و سواره رو همه عابران را وادار به دويدن كرده بودند. كناري رفتم، اما دختر خانمي در حالي كه به سختي ميلنگيد و پايش را با كمك دستش تكان ميداد سراغ من و آمد گفت: «آقا ميزنن... چرا وايستاديد الان ميرسند». در واقع ايستاده بود تا كمي استراحت كند. لبهايش خشك و ترك برداشته بود و رنگش پريده. سراغ صف لباس پلنگيها رفتم. به اعتبار كارت خبرنگاري و اينكه قرار است به خانهام بروم با خيال راحت جلو رفتم و با اعتماد به نفس گفتم: «منزل من نزديك ميدان توحيد است، از كجا بايد بروم» نگاهي در چشمان قهوهاي روشن مامور كردم، چيزي جز استيصال از رفتارش مشخص نبود. نمي دانست آدرس كجاست و به واقعيت تلخ فراخواني اين افراد از شهرستان هاي دور و نزديك ايمان آوردم. به كنار دستياش با لهجه غريبي گفت: «توحيد كجاست» و من كلمه «آزادي» را شنيدم اما نفر سومي از پشت آن دو بيرون آمد و با باتومش بي آنكه بپرسد چرا آنجا ايستادهام ضربه محكمي به ساق پا و زانوي من وارد كرد. گيج ميزدم كه يكي از همان خانمهاي مسني كه چند دقيقه قبل ديده بودم يقه مرا از پشت كشيد و نگذاشت ضربه هاي بعدي را بخورم. اولين واكنش من پس از آن بهت صداي فحش و بد وبيراهي بود كه اين دسته از زنان نثار اين مدافعان از مسير هر روزه من كردند. كمي گوشه خيابان نشستم و درد پاي خود فراموش كردم. حالا نگران خانواده و اطرافيانم بودم. همه آنها بايد اين مسير ممنوعه راطي ميكردن و به چه شكلي. يادم افتاد كه اتوبوس ها به سمت جنوب و چهاراه وليعصر حركت ميكنند. كاش خودم را آنجا نرسانده بودم. سوختن خشك و تر به معناي واقعي بود.
3 ساعت بعد در خيابان منتهي به ميدان توحيد بودم و اين نقطه نيز، مانند ديگر ميادين و خيابانهاي منتهي به آزادي نيز همين وضعيت را داشت. مانند بلوار كشاورز، خيابان وصال، بهبودي، جيحون، آذربايجان و نقاط ديگر. لحظه اي كه سوار بر موتور يك كارمند بازنشسته كه قبول كرده در ازاي چند اسكناس مرا به محلهام برساند از اين مناطق عبور ميكردم شاهد جنگي بودم كه در يك سوي آن مردم خواستار راهپيمايي آرام بودند و در سوي ديگر مخالفان اين حركت. ياد اين گفته يكي از دوستانم افتادم كه ميگفت: «همه ما ميتوانستيم جاي ندا آقا سلطان باشيم كه او هم فقط در كنار خيابان ايستاده بود».
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 17:21 توسط اميد توشه |
|
|
چند وقتي بود در وبلاگم چيزي نمي نوشتم نه از آن جهت كه حرفي نداشتم، شايد حرفهاي گفتنيام زياد بود و در خودم ريخته بودم. يكبار وقتي به عربستان باختيم و عيدمان تلخ شد ميخواستم بگويم «فوتبال افيون تودههاست و ما چه بدبختيم». چندي بعد به آنهايي كه از عشق و عاشقي ميگفتند، آمدم بگويم «ميبينم مردان متاهل و زنان بيچارهاي را كه به هزار دليل مسخره، خود را تبرئه ميكنند از بوي بد خيانت» اما ديدم راهش جار زدن نيست.
وقتي يك ماه پيش به دوستي گفتم براي اولين بار نميخواهم در انتخابات شركت كنم، دنبال منطق او ميگشتم كه مرا ترغيب كند اشتباه فكر ميكنم و اميدي نداشتم اين نسل چهارميها كه به نظرم هيچ چيز برايشان مهم نمينمايد و هيچ آتشي قدرت ندارد بيقيديشان را به آتش درآورد و تا آنها به پا نخيزند، بايد همين وضعيت را تحمل كنيم. اما در اين 10 روز ديدم كه چگونه توانستند از يك موضوع سياسي براي خودشان كرگدني به راه بيندازند كه نه تنها از روي من و خيلي به اصطلاح تئوريباف ها رد شوند كه براي رزومه شخصيت اجتماعيشان، موردي فوقالعاده ضميمه كردند. اگر روزي ما به ساختن 2 خرداد و 18 تير مينازيديم، آنها هم براي خودشان 2 برابر ما، يعني 22خرداد را ساختند. در عجبم كه چرا امروز دلم شور نميزند. الان ساعت 7 غروب زمان رايگيري انتخابات است، اما نميترسم از اينكه احمدينژاد پيروز اين كارزار شود كه برنده نهايي نسلي است كه براي هميشه تاريخ اين سرزمين را به پيش از خرداد88 و پس از آن تقسيم كردند. ميدانم، اما وقتي اين لاقيدي مفرطشان به حيات اجتماعي، را تا همين چند وقت پيش بهترين و بدترين خصوصيت نسل چهارميها ميدانستم، اما حالا اين وقايع خرداد 88 كه بيحضور آنها شكل نميگرفت، از آنها رفع اتهام ميكند.
ما در خرداد76 و همه دوره خاتمي(كه اين نبود رگه ترس در اعلام خواست از مسئولان را مديون اوييم)، سوختيم و خاكسترمان بر باد رفت. به زندان افتاديم، آواره غربت و در روزنامههاي تعطيل نشستيم، اما اين نسل نوامده برازنده همان صفت «كرگدن» است كه وقتي پس از آرامشش عصباني شد و از روي همهي قبليها رد شد و ما را هم نشان داد خواستن و فرياد زدن خواستن را. شايد ما بايد ميسوختيم تا كرگدن از روي ما و زمينسوختهمان برود. نميدانم نتيجه اين رايهايي كه به صندوق ريخته شد، چيست، اما ميدانم هر كه هم از صندوق درآيد اين نسل فرياد زدن خواستههايش را بلد شده است. مانند همان بيخيالي لج درآرش... پس بتاز و نايست اي نسل زيبا... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 19:59 توسط اميد توشه |
|
|
«ما اصلا گلدكوئيست را قبول نداريم. چون آنها يك شركت هرمي واقعي نبودند و در عوض پولي كه از شما گرفته ميشد، كالايي كمارزش ميدادند اما در برنامه ما به اين شكل است كه شما در ازاي پولي كه ميدهيد فرش ايراني ميخريد كه درنهايت هم اشتغالزايي ميشود و هم سرمايه در كشور خودمان گردش ميكند. نهاينكه مانند گلدكوئيست پول به جيب ديگراني برود كه اتفاقا فعاليتشان غيرقانوني هم هست. چون ما كارمان قانوني است...». نامش ساسان- ص است و دانشجوي سال آخر رشته پزشكي دانشگاه علوم پزشكي تهران است و ديگران دكتر صدايش ميزنند. خيلي با طمأنينه و آرامش فعاليتشان را بازاريابي شبكهاي (نتورك ماركتينگ) مينامد كه نهتنها قانوني است بلكه به اقتصادمان در شرايط بحران جهاني كمك ميكند و فعاليت شركتهاي هرمي ديگر مانند گلدكوئيست را باعث بدنامي بازاريابي شبكهاي واقعي ميداند و ميگويد: «قانون تصويب شده مجلس درخصوص مقابله با اين فعاليتها ضعيف و ناكافي بوده چون ما هم زير سوال ميرويم». اما اگر كمي از دكتر بيشتر توضيح بخواهيد درمييابيد دفتر اصلي شركت مكان ثابتي ندارد و بايد چند نفر زيرمجموعه داشته باشيد و... و درنهايت تفاوت چنداني با ديگر شركتهاي هرمي گذشته ندارد. فقط شكل و ظاهرش به شكل هوشمندانهاي تغيير كرده و در طراحي آن سعي شده به هرچه كه در جامعه موجب بدبيني به اين شركتها شده پاسخ صحيحي بدهند و فرد را تحت تاثير قرار دهند. شنيدهها از اين حكايت دارد بعد از اتفاقات چند سال گذشته و پس از به زير كشيده شدن دروازههاي طلايي ثروتي كه گلدكوئيست و نمونههاي مشابهش نشان ميدادند، بار ديگر شركتهاي هرمي با سيستم، عملكرد و سرشاخههاي ايراني به سرعت رشد قارچ اينجا و آنجا سر به درآورده و بار ديگر خبرهاي مربوط به كلاهبرداري اين موسسات به گوش ميرسد. به گفته مديران امنيتي و انتظامي شركتهاي هرمي غيرقانوني گسترش يافتهاند. در هفتههاي پاياني سال 87 اخبار مختلفي درخصوص فعاليت دوباره شركتهاي هرمي مخابره شد. در آخرين روز بهمنماه سال گذشته سه شركت هرمي به همراه 38 نفر از سرشاخههاي اصليشان دستگير شدند. حيدر محمدزاده، بازپرس شعبه اول دادسراي قاچاق و كالا آن زمان با اعلام اين خبر گفته بود: «براساس گزارش و شكايتهاي مردمي شركتهايي كه در منازل ليدرهاي اصلي تشكيل شده بود زيرنظر گرفته شد و درنهايت 38 نفر از اعضاي اوليه دستگير شدند كه در مرحله اول به آنها درخصوص جرم عضوگيري در شركت هرمي تفهيم اتهام شد».
زهرا- ت، دختر 19 سالهاي است كه بهتازگي با نمونهاي از تغيير ظاهر شركتهاي هرمي ناسالم روبهرو شده است. او ميگويد: «براي خريد لوازم آرايش به مجتمع تجاري... رفته بودم. در آنجا فروشنده با چربزباني بروشوري را به من داد و گفت، شما با پرداخت 50 هزار تومان حق عضويت ميتوانيد هم بسياري از محصولات ما كه مارك مشهور فرانسوي... است را به رايگان دريافت كنيد و هم با ترغيب ديگران به عضويت در زيرمجموعه خودتان، درآمد بسيار خوبي كسب كنيد». در بروشور اين شركت هرمي عنوان شده در صورتي كه شما فردي را به عضويت شبكه درآورده و زيرشاخه خود كنيد نيمي از حق عضويت او به شما تعلق ميگيرد و هر قدر هم از كالاهاي ما بفروشيد، 25 درصد از مبلغ فروش به خودتان تعلق ميگيرد. هرچند اين دختر جوان با راهنمايي اطرافيان و تحقيق در مورد ماهيت شركتي كه خودش را نماينده مارك مشهور فرانسوي جا زده بود، درمييابد نه مجوزي از وزارت بهداشت در كار است و نه نمايندگي از ماركي مشهور و فقط همان 50 هزار تومان اوليه را پرداخت كرده است اما با گلايه ميگويد: «چطور ميشود در قلب شهر تهران و در يك مجتمع تجاري مشهور بهراحتي سعي كنند افرادي مثل من را به فعاليتي وادار كنند كه در قانون جرم است». اشاره او به تصويب بند «ز» الحاقي به ماده يك قانون مجازات اخلالگران اقتصادي است كه ديماه سال 84 و پس از وصول هزاران شكايت از شركت هرمي موسوم به گلدكوئيست تصويب شد و بسياري معتقدند بازدارنده نيست وگرنه موج دوم شركتهاي هرمي و خبرهاي هفتگي از شكايتهاي مردمي از اين تجارت به اصطلاح نوين افزايش نمييافت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:13 توسط اميد توشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.
در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم. شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد..... دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب |
|
|