تبليغاتX
يادداشت هاي بي مخاطب - وقتي عجله داري قبرت را عميق‌تر بکني
...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم...

اسمش رضا است. یک دوست قدیمی که روزگاری مثل بیشتر آدم‌های این شهر پاک و سالم بود، اما امروز دیگر مدت‌هاست که ما از زندگی هم بی‌خبریم، اما رضا می‌خواهد حرف بزند. از خودش از آدم‌ها و مکان‌هایی که روز و شبش را با تارهای عنکبوت‌وار اعتیاد به فردایش به هم می‌دوزد. خودش می‌خواهد، می‌گوید سبک‌تر می‌شود... نمی‌دانم راست می‌گوید یا نه؟ اما به هر حال ...

 

آثار مصرف کراک

نمی‌خواهم حرف‌های تکراری بزنم. کاری ندارم از کجا به اینجا رسیدم اما دوست دارم از اینجا بگویم. اتاق کوچک بی‌چفت و بستی در ساختمانی قدیمی ته پامنار که همه اتاق‌هایش شبیه به هم هستند مثل آدم‌هایش. آدمی که زندگی‌اش درست و حسابی است نمی‌آید در این خانه قدیمی که هر لحظه ممکن است سقفش بریزد زندگی کند.  جز دو اتاقی که چند کارگر شهرستانی در آن هستند، بقیه مستاجرها همگی یک صفت مشترک داریم، مواد... هر چند نوعش فرق می‌کند، اما همه معتادیم. اگر یک درد مشترک که همه آدم‌های این ساختمان قدیمی با آن دست به گریبانند را بگویم، می‌فهمید من در این خانه خراب شده چه می‌کشم. مشکل بزرگتر از این که همیشه جلوی تنها دستشویی این خانه صف است....

 

تازه زده‌ام توی خط کراک، اتاق بغل دستی‌مان ساقی کراک است و شب که از سر کارش بر می‌گردد به اتاقش هر کس به اندازه پولی که آن روز درآورده سراغش می‌رود و جنسش را می‌گیرد. خبری از تخفیف و نسیه هم نیست. با «آقا مرتضی» که خودش سیگار هم به زور می‌کشد نمی‌شود جور دیگری تا کرد. در کل آدم بدی نیست، یک بار یکی از بچه‌ها را توی بیمارستان خواباند تا ترک کند. اما وقتی یارو دوباره شروع کرد آنقدر وسط حیاط کتکش زد که طرف داشت می‌مرد.

 

خیلی وقت است که خانواده‌ام اسم من را از ذهن‌شان پاک کردند. از وقتی که مادرم مرد و من از جیب بابام پول برداشتم، از خانه انداختنم بیرون. من هم که آن وقت کار خوبی داشتم به هوای آزادی بیشتر زدم بیرون... الان 6 سالی می‌شود مادرم مرده، تا همین چند ماه پیش که یکی از بچه‌ها توی رگش، پودر آجر به جای هروئین زده بود و کارش به بهشت زهرا افتاد، سر قبر مادرم نرفته بودم. دلم برایش خیلی تنگ شده، هر چی بود هوایم را داشت و نمی‌گذاشت لنگ بمانم به این امید که یک روز ترک می‌کنم... حیف

 

مدتی وضع مالی‌ام توپ توپ بود، می‌رفتم سراغ «آرش» نامی که در میدان جمهوری یک زیرزمین خیلی شیک و تر و تمیزی داشت. آن زمان تازه مشتری‌ها تلفنی شده بودند و اکثرشان هم موبایل داشتند. آرش دو سه تا وردست داشت که جنس سفارشی مشتری‌های خیلی مایه‌دارش را در خانه طرف می‌بردند.

اما خیلی‌ها هم بودند که جا برای کشیدن مواد نداشتند و پیش آرش می‌آمدند. اگر کسی می‌خواست آنجا جنسش را مصرف یا به قول خودشان «امتحان» کند، می‌دانست که باید پول جا را هم بدهد. برای خیلی‌هایشان این پول که رقمی نبود. آنجا توی هر اتاقش وسایل مخصوص یک کار خلاف جور بود و آنهایی که برای آرش کار می‌کردند در ازای جنس خوب و جای خواب مجانی وظیفه داشتند، همه جوره وسایل راحتی مشتری‌ها را جور کنند.

... چه می‌دانم.... مثلا برای تریاکی‌ها چای و نبات و منقل آماده می‌کردند و برای بنگی و گراسی‌ها موسیقی دلخواهشان را می‌گذاشتند. تریاکی که «آرش» می‌فروخت با آنچه توی خیابان ساقی‌های دیگر دست مشتری‌شان می‌دادند فرق داشت. به قول خودش تریاکش «زعفرانی» بود. می‌گفت هر چه رنگ تریاک روشن‌تر باشد، بهتر است.

البته همه جنس‌هایش اعلا بودند که مشتری‌هایش را وادار می‌کرد از ولنجک، نیاوران، پاسداران و نمی‌دانم، تهرانپارس به میدان جمهوری بکشاند.

مثلا حشیش مارک‌دار بود. آن وقت «سه ستاره طلایی» خیلی مد بود. روی تکه‌های یک کیلویی‌اش، 3 تا ستاره طلایی مهر شده بود یا گراس که علف هم به آن می‌گویند، هزار جور مختلف دارد. از کسی که توی باغچه خانه‌اش می‌کارد تا جنسی که بذرش را از کلمبیا می‌آوردند. آرش هم توی پاسیو خانه‌اش زیر نور مهتابی گراس یا همان «ماری جوانا» کلمبیایی کشت می‌کرد. پایش خون مرغ و چیزهای دیگری می‌ریخت که به گفته مشتری‌هایش 10 برابر بقیه گراس‌ها، نئشگی داشت. آرش این طریق پرورش ماری جوانا را در هلند یاد گرفته بود.

یادم است آن موقع جز حشیش، گراس، تریاک و هروئین کمتر جنس مخدر دیگری توی ایران بود. اما «آرش» آن زمان «کوکائین» که به آن «کک» می‌گفت را داشت. شاید یکی دو نفر تو ایران «کک» می‌فروختند. می‌گفتند یک نفر توی پارک ملت هست که این جنس را دارد. یکی هم آرش بود که 10 سال پیش هر گرم آن را 100 هزار تومان می‌فروخت. آن هم فقط دست مشتری‌هایی می‌داد که می‌دانست بلدند چه جوری مصرف کنند تا «اور دوز» یا همان مرگ ناشی از مصرف زیاد سراغ‌شان نیاید.

بیغوله هایی که معتادانی چون رضا در آن زندگی می کنند

 

وقتی پایم به خیابان پامنار می‌رسد و از جلوی حجره‌های بازاری‌ها رد می‌شوم از خودم می‌پرسم آنها می‌دانند چند کوچه آن طرف‌تر در اتاق‌های سقف چوبی و در آستانه فرو ریختن، چه کسانی زندگی می‌کنند.می‌دانند بچه‌هایشان ممکن است مثل رضا شوند و با چند تصمیم اشتباه نفهمند که به چه سرعتی فرزندشان به «رضا»های دیگری تبدیل می‌شوند... می‌دانند یا نمی‌دانند چی مهم است؟ رضا می‌گوید نشئگی....

 

توجه: اصل مطلب فوق و به صورت کامل در مجله تپش به چاپ رسیده است.

آدرس اینترنتی این نشریه http://www.tapesh2weekly.com/  است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 4:13  توسط اميد توشه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب آنها.

در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنويم.

شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد.....

دست نوشته های امید توشه روزنامه نگار بی مخاطب

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
پیوندها
چه مي دونم؟ ( شهرام فرهنگي )
جزيره بي خيالي ( سحر طلوعي )
نگارک ها( نگار سلیمانی)
خبرنگار صلح ( مزدك نظري )
شاناي ( داود پنهانی )
حادثه نویس ( محمد غمخوار )
دلشوره هاي پاره ( شيوا آبا )
زير آب زن ورزش ( زمان آبادي )
در غربت (حسن كاظم زاده)
نوشتن ( ثمانه قدرخان )
فرهنگ و هنر ( محمد آسایش )
سينما پاراديزو ( کيوان کثيريان )
نوشته هاي پراكنده ( ماهان )
بانوي ارديبهشت ( نازنين كاظمي )
روزنامه نگار نو (مصطفی قوانلو قجر)
کافه ناصری ( معصومه ناصری )
سکوت (ستاره)
واگویه های یک خبرنگار ( ف.ب )
برای فردا (رضا پیرهادی )
صميمانه تر ( محمدجواد روح )
سياه نامه (هادي زندي)
ستاره قطبی ( اکرم دیداری )
فراری ( سولماز شریف )
وارش ( آسیه امینی )
سیاه خانه (محمدرضا و نسیم )
کاغذ مچاله ( جواد دلیری )
تقويم زنانه ( رویا کریمی مجد )
مهر هفتم (امید غیاثی)
کنج ( سعیده امین )
خط آخر ( روح الله رجائی )
ساخت بازی انیمیشن ( مرتضی رضایی )
روزمزه گی ها ( مریم شبانی )
يادداشت‌هاي يك خبرنگار زن ( الهه رفيعي نژاد )
برنادت سوبیرو
واقعیت های من
روزگار ( خاطره وطن خواه )
ایران روز (م م ف )
نارون ( مهدی نورعلیشاهی )
من و رفتارم ( آزاده سهرابی )
روزمره ( آزاده اکبری )
تنهاییام (Blacklife)
هذیان (چکامه)
مکث (زهرا باقری شاد)
مدادهای شکسته (سعید شمس)
کافه وطن (بهنام صابر نعمتی)
تنهایی عادت من است (مهین گرجی)